میخواهم برگردم به کودکی
آن زمان ها که:
پدر تنها قهرمان بود
عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود
بدترین دشمنانم خواهر و برادران خودم بودند
تنها دردم زانوهای زخمی ام بودند
تنها چیزی که میشکست اسباب بازیهایم بود
و معنای خدا خافظ تا فردا بود.
+
نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1391 14:43 توسط فقیر
|
از عهد عقیق
به رسم شقایق
قولو ، عاشقم
تا پروردگار من باشی،ربّ العاصی!
حیَّ علی العشق،به وقتِ هبوطِ سیب
از بناگوش بهشت
دریاب گندم اول را، در کشاله ی آه
گندمزارانِ بی شمار در راه اند
ببوس مرا ، تا اجابت کنم تو را
من تنهاییِ محتوم به توام
به رودهایت بگو
عجّلو بالدّریا
از بیراهه ای بی پروا
دوست بدار
تا نباشی ، در زمره ی گناهکاران
و از من بخواه دوستت دارم را
آنگاه بگو
فزّت به ربّ القلوب
و دیگر هیچ مگو
+
نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1391 22:45 توسط فقیر
|
روي در سيگارفروشي نوشته بود :
بهمن تمام شد!
آزادي نداريم!
تير موجود است .
+
نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1391 22:38 توسط فقیر
|
بهقدر همین عکسهای زبانبسته
بهقدر همین انگورهای بیهسته
بهقدر همین گورهای وارسته
بهقدر همین استراحت ِ خسته
خوبم!
دوربینت را کنار بگذار و شرابت را بنوش و جرعهای بر خاک من بپاش ...
بلند می شوم/ در آن صحنهی بعد از کاش ...
+
نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1391 22:16 توسط فقیر
|
مستم، ها؟!
بیا مرگم باش
روی زانوی بهترین عطری که می شناسم
عشق را می دانم چیست
و وفا
و قفا
که جای چاقویی بر پهلوی چاقالوی من می نشیند
من همه جیز را فهمیدم
اگر حرف دیگری نیست
بیست می دهم
به اولین کسی
که زانویش
نانوی مرگ شود
بی تگرگ
بی خزان
ازان فقط می شود در بهار یادی کرد
چه اشکالی دارد
با خنده و شراب بیایید بر مزارم
من زارم؟ نه!
من ادامه ام / اما/ ام یعنی هستم
ترک عادت موجب مرض است
حتا بعد از برگ!
مرگی با بینی گرفته از زکام پاییز زرد.
من خاطره شما را با خودم دم به دم دم می کنم در چایی بی پایی که قرار است
بیاید دم تخت
که نمی شود رفت تا دم آشپزخانه . . .
می دانید این سه نقطه مثل خاطرات چراغ خواب است
ماه جان!
راه جان!
شاه جان!
بریز این میز شطرنج را به هم
من شطح مدح تو شدم عشق!
صائق مرگ
برادر قریب هماغوشی قاف است
با ناف.
حالا که صاف شد حسابمان؛ مستم من؟
هستم هنوز؟
مرگ چقدر شبیه شماست!
بانو!
زندگی را می فرستم/ زانو/ بزند روبروی فواره
و هم بستری
بستری شود در بخش مراقبت های "بیجه"
همان جایی که جایی برای عاشق شدن نیست
همان چاقوی آشپزخانه و
آن آقای چاقالویی
که بوی ممات می دهد در حیاط
پای فواره ی بی جان ِ وضو ...
دهانم را آب بکش! مستم من؟!
+
نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1391 15:12 توسط فقیر
|
شب گذشته من و او چه خواب خوبی بود
در آن سیاهی شب آفتاب خوبی بود
همیشه موقع دیدار او دلم می ریخت
اگر چه ترس نبود اضطراب خوبی بود
گناه نیمه شب ما کلام حافظ شد
گناه نیمه شب ما ثواب خوبی بود
تفالی نزد و یک غزل برایم خواند
ولی عجب غزلی انتخاب خوبی بود
"چه مستی است ندانم که رو به ما اورد"
جهان به رقص در آمد...شراب خوبی بود
سوال کردم ازاو عشق چیست؟چشمانش
سکوت ریخت برایم، جواب خوبی بود
تمام شب تن اورا ورق ورق خواندم
غزل ،سپید ،ترانه ،کتاب خوبی بود
مربع
اگر چه شاعر آیینی ام دلش می خواست
که عاشقانه بگویم ،عذاب خوبی بود .
+
نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1391 15:39 توسط فقیر
|

همین امروز
من مضطرب از جنبش باد هستم
لای موهایت بپیچد
عطر افشان گیسویت شروع شود
و من آنجا نباشم
بدون تو عقربه ها را هل می دهم
و فی البداهه با تو
هم اغوش می شوم
میدانی
عاشقم که باشی
منیژه می شوی
و موهایت بالابری برای من
عاشقت که باشم
بیژن میشوم در قعر عشقت
ولی حاضر نیستم
جایم را عوض کنم
بوسه های ما
هیچ وقت کلیشه ایی نمی شوند
دستهایم
بوی دستان تو را گرفته است
با نازی که می ریزی از اندامت
کمی قدم بزن در امتداد من
دست خودم نیست
هوائی می شوم از نسیم وحشی موهایت
و در بهار نارنج تنت
نوبرانه لبهایم می شود
تمشک بوسه هایت
و در شنای گلویت
و ضرب آهنگ دلت
من همه شعر می شوم برای تو
+
نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1391 15:14 توسط فقیر
|

چهار فصل زمان در گذر بود
و من در هجوم لحظه ای کبود
در گوشه ای پر از جیغهای درد
به پاییزم می سپرد دوری تو
اما به امید فصل دائمی تو
در اشتیاق رسیدن به تب
پریدن تا خود خدا
در پریشانی حال خرابم
برایت شعر می نوشتم
شعری که می گفت”
من هرچه می شوم
اما تو بهار می مانی
و هر صبح در لحظه ای نا شکیب
با صدایی به لهجه ی پاییز
آن را برایت می خواندم
شعری که درآن تمام رنگها
در شکوه موسیقی دستانت
نواخته می شد
شبی تمام گریه هایم را شعر گفتم
و تو را به تعداد امواج دریا صدا زدم
و از لباسهایت
برای نبودنت
تاج محل ساختم در خانه ام
صدای پای تو
که در حیاط می پیچید
باغچه غرق عطر یاس می شد
و من از پنجره
کوچه را به تعداد دنیا صدا می زدم
بلکه بیایی
+
نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1391 15:12 توسط فقیر
|

این را خوب می دانم
وقتی به تو فکر می کنم
واژه ها چه می فهمند
از راز چشمهایت
فقط با خیال چشم هایت است
که تمام دلم تقویم می شود
و به قرینه نگاهت
همه خیالها حذف می شوند
و من در چند برگ آخر این تقویم
ای التهاب گل سرخ
در اعتصاب لبهایت
فرض می کنم
میان همه فرضهای بدرد نخور این دنیا
هنوز فراموشم نکرده ایی
و درست در آخرین چهارشنبه سال
دلت برایم تنگ می شود
فرض می کنم
هیچ وقت نرفته ایی
و تمام لحظه های نبودنت را
شوخی کرده ایی
فرض می کنم
با چشمان تو
به جانب همان بی نشانی دریا رفته ام
و هنوز بر نگشته ام
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1391 16:56 توسط فقیر
|
اکنون در کنار شعرهایم
به شکل تمام آدمهای بی خواب
در چشمهای خیسشان
دست و پا می زنم
تو را به من خدا نداد
تو بهشت برین هستی
نگاهت را داد
که همواره من را بسوزاند
من در کنار زوال
خواب شب بوها
ونبود عطر تو میان گلدانها
سر می روم از پونه و شب بوها
و بر شانه جویباران صبوری می کنم
و در دور دست دلم
آنجا که به هیچ کس تعلق ندارد
تو را هر شب
می آفرینم میان چشمانم
بوی تو در سرم می پیچد
و جوهر دستهایم
روی کاغذ می ریزد
و تمام خودم
شعر می شود برای تو
که همه جمعیت دنیای منی.
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1391 16:23 توسط فقیر
|
وقت کمک به مرد نابینا
در عبور از خیابان
وقت کشف یک کافه
در پس کوچه ای گمنام
وقت پرسه در کتاب فروشی ها
وقت درست کردن دسر
وقت تماشای فیلم های درجه سه
در سینماهای سه شنبه
وقت لگد کردن عمدی پای کسی
در مهمانی
وقت خواندن سعدی
وقت دویدن برای رسیدن
به قطار شش و چهل و پنج
وقت آب دادن به گلدان فلفل
وقت لبخند زدن به مرد ِ مردم
وقت همیشه
همه جا
هنوز،
سخت ، سخت
سخت دلتنگ توام!
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1391 16:21 توسط فقیر
|
این روزها
در مسیر تمام فرضیه های نا تمام
ایستاده ام
با طرحی ساده از خودم
دستهایم را بر واژه های
فروریحته می کشم
که از چسبندگی کاغذ بی زارند
تنها می خواهند
من را بنویسند برای تو
به اوج که می روی
شاه نشین ذهن من می شوی
تو آهسته تر می شوی
اما چشمانم تو را بلند تر میبیند
در فصل ذهن من
همه فلسفه های جهان می سوزد
و بهای تردید را
یک عمر عاشقی پس می دهد
از آن زمان که رفتی
روزهای زیادی گذشته است
برای کسی که شبانه روز
خیالش دسته گل به آب می دهد
این واژه ها
دقیق ترین مقداریست
که می تواند
روزهای بی تو بودن را متر کند
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1391 16:15 توسط فقیر
|
من هر بار
خانه ام را به هم می ریزم
اما خوش عکسیت
در هر گوشه
نگاهت را آویخته است
لبخند می زند دلم
بر غمی که می گوید
هنوز هم با تو نفس می کشد دلم
تو من را
به تجربه های تازه برده ایی
و رفتنت یکی بیش از همه
محبوب من
ادامه اسم من نام توست
و پایان من
با تو به تاخیر می رود
باورت نمی شود
کابوس گرفته است چشمانم
در قحطی تو
و ذهن مچاله من
روح من را می رنجاند
من هنوز سرگردان توام
تو شاعر شعرهای من هستی
و من این شعرها را
با سردردهایم دوست دارم
فقط آنها هستند
که هنوز به بودن چیزی بین ما
اعتراف می کنند
+
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1391 16:12 توسط فقیر
|
اینجا کتابها
همه سفید چاپ میشوند
زیر هر صفحه نوشته
ادامه در صفحهی بعد
و تو
همان تصویر بدون شرحی
که همیشه سانسور میشود..
+
نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1391 20:56 توسط فقیر
|
ممیز گوش به زنگ است
باید شعری تاریک بنویسم
بی لب
بی آغوش
شعری که تو در آن نگنجد
نشود در آن روی یک تخت خوابید
تاریک ...
به حدی که مخاطب در لایه های زیرین خیال هم
نتواند تو را به نازکی لمس کند !
بی هوا سیگاری روشن می کنم
می نویسد
غیرقابل چاپ
شعری که دهان به دهان جان می گیرد
سینه به سینه نقل می شود
و از دهان نمی افتد
+
نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1391 20:20 توسط فقیر
|
امشب به سیم آخر زده ام
آنجا که نت سکوت خانه دارد و
به من زل زده است
این روزها همه حزب باد هستند و
من به تبری فکر می کنم
که ضربه هایش این ساز را ساخت
و وسوسه کلبه و تنهایی در ذهنم می دود
دور شوم
دور
دور آنجا که حتی دست خودم هم به من نرسد
و این قرصهای ده میل...
باور کن دیگر به سیم آخر زده ام
آرشه ات را بر من بکش
شاید شعر بهتری سرودم
+
نوشته شده در پنجم اردیبهشت 1391 20:19 توسط فقیر
|
مردی که از دو چشم تو تبعید می شود
در امتحان حادثه تجدید می شود !
چون از شبی سیاه به اینجا رسیده است
بی اعتنا به تابش خورشید می شود
بی مقصد از تمام جهان دور گشته است
تنها ترین ترانه نومید می شود…
پچ پچ : (کسی چو اشک ولی خیس تر !)، (عجب!!)
او می رسد و شایعه تایید می شود!
وقتی نماز خواند ، صدایی بلند شد
یک پرسش و جواب : (ببخشید می شود -
بر آب سجده کرد؟!) … (عزیزم! چرا که نه ؟!
وقتی که عشق مرجع تقلید می شود!)…
۰۰۰
حالا که رفته مرد پریشان چشم تو
شاعر دچار حالت تردید می شود :
آدم نبود و… با تو به گندم سلام کرد ؟!
حوا نبود و سیب تو را چید؟!… می شود؟!
انصاف نیز چیز بدی نیست ،نازنین!
ظالم نباش !فاجعه تشدید می شود
این ،بذر عشق ، چیز عجیبی ست !… با شماست
یا سرو راست قامت و یا بید می شود!
گفتی : ( ببین! بهار به یک گل نمی شود!)
می گویمت ، دوباره به تاکید : ( می شود !)
حالا تو هی بگو که زمستان گذشتنی ست
گیرم بله ! بدون تو کی عید می شود؟!
گل باش مرد خسته ز سرما سیاه شد
مردی که از دو چشم تو تبعید می شود…
+
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1391 15:21 توسط فقیر
|
دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد
در سرزمین قلب تو راهم نمی دهد
چشمی که با اشاره سکوت مرا شکست
پاسخ دگر به حرف نگاهم نمی دهد
این اشكها، ستارهی شبهای غربتم
نوری به آسمان سیاهم نمی دهد
احساس عشق ، همسفر نیمه راه من
جانی به لحظه های تباهم نمی دهد
یا عشق یا وصال ...چه سخت است زندگی
وقتی که هر دو را به تو با هم نمی دهد
گاهی هم انتخاب، فقط یک بهانه است
یعنی هرآنچه را که بخواهم ، نمی دهد..
+
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1391 14:42 توسط فقیر
|
تو را با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید
نشستم ، باده خوردم ، خون گرستم ، کنجی افتادم
تحمل می رود ، اما ، شب غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر زآن ، لیک
چه گویم جور هجرت ، چون به گفتن در نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها ، بی قراری ها
تو مه بی مهری و ، حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ، ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین
خدا را ، از چه رحمت بر من ای کافر ، نمی آید؟
+
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1391 14:40 توسط فقیر
|
نمی دانم
خبر آمدنت به دنیای مجازی
درست بود ،یانه
در شهر از تو خبری نبود
گمان می کنم
آمدی
ولی مثل همیشه با واهمه
با چراغ خاموش آمدی
تالار گفتگو
خیلی زود شلوغ شد
تمام مردان شاعر
ساعتها منتظرند
که بخوانی شعرهایشان را
لایکی و کامنتی
بر فراخور حالشان بگذاری
من باید بنشینم انتهای تالار
مثل شبهای قبل
ولی می دانی
بیشتر از همه دوستت دارم
حتا اگر
روی لجبازی همیشگی
شعرهایم را نخوانی
من دلم
به همین قصه های نخوانده
خوش است

+
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1391 14:15 توسط فقیر
|
ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات
خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات
مطلع یک مثنویِ هفت مَن زیبایی ات
ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات
من انار و حافظ آوردم، تو هـــم چایـــی بریز
آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات
جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر
این گـوزن پیــر را بیـــــچاره کرده خنده هات
می رود، بومی کشد، شلیک، مرغی می پرد
گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات
گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود
می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات
+
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1391 14:6 توسط فقیر
|
نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !
نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . .
دست ِ قاضـــــــــی داد !
نباید بی تفاوت !
چتر ماتـــــــــــــــــم را . . .
به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !
کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . .
با دانه ای گنــــــدم . . .
به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1390 22:13 توسط فقیر
|
گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ ميخوانند
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1390 22:10 توسط فقیر
|
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1390 21:35 توسط فقیر
|
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه "سلام" برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ
من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای
بدبخت من...فلک زده من، بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!

شعر :حامد عسگری
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1390 20:50 توسط فقیر
|
من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم
پـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنم
همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت
مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم
این دهـــــانِ بـازُ چَـشم بی تحرک را ببخش
آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم
کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست
هر کسی را دوست دارم در تـو رویـت می کنم
فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟
در قــدم بـرداشــتـن هـای ِ تـو دقـت می کـنم
یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم
لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم
ترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت
روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم
تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت
می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1390 20:45 توسط فقیر
|
باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد
یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد
خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را
وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد
هر دو مخدرند که بیچاره می کنند
باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد
هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد
فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد
عارف اگر برای تقرب به ذات حق
زاهد اگر برای ملامت نگاه کرد
تو بی گمان مقدسی و کور می شود
هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1390 20:34 توسط فقیر
|
سوگند راه با قدم لنگ خورده ام
بر خار پا نهاده و بر سنگ خورده ام
... من معده درد این سفر دور گشته ام
در سنگلاخ بادیه ها سنگ خورده ام
ویرانه یی به کابل جانم بجای ماند
بیهوده زخم هر جدل و جنگ خورده ام
آیینه ام و دیر به باران نشسته ام
گفتم که سیقلی بخورم، زنگ خورده ام
همواره یک غروب غم انگیز بوده ام
در تابلوی خویش چنین رنگ خورده ام
هر چی که بشنوی به تو آواز می کشم
من در نوارم اینقدر آهنگ خورده ام
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1390 20:11 توسط فقیر
|
شروع می کنم
از چشم تو روایت را
نمی شود بسرایم
دو بی نهایت را
خداترینِ خدایان
تویی! که صدها بار
به سجده گاه
کشانیده ای خدایت را
به سرزمین مقدس بدل
شود بی شک
به هر زمین که زنی مُهرِ
ردّ پایت را
خدا نشسته
به امید آن
زمانی که
دعا کنی
و اجابت کند
دعایت را
عجب نباشد
اگر کوه بال
بگشاید
چو بشنود شبی از آسمان
صدایت را
تکان دهی دو جهان را اگر
بلرزانی
زمان رقص دو گوی جهان
نمایت را
حریص باغ تنت هستم و عطش
دارم
که بر
لبم بفشارم انارهایت
را
...
صلیبِ مرگ به دوشم گرفته می
آیم
اگر اشاره
کنی راهِ جُلجُتایت
را
+
نوشته شده در دهم اسفند 1390 13:53 توسط فقیر
|
چقدر دیر رسیدم.[زمان که زود ندارد]
گرفته آتش مغزم[اگرچه دود ندارد]
جهان معا/ دله من مُرد، حساب های تو جبر است
اگر که «بود » ندارد، اگر «نبود » ندارد!
تمام فلخفه ی تو! تمام خفسطه ی من!!
خدای خوب و بزرگی ست [ ولی وجود ندارد ]
شبیه خانه ی گنگی که بسته است به هر فعل
در خروج ندارد، در ورود ندارد
نِشسته و می خشکد، نِشسته و می خشکد
شبیه دریایی که دوبار رود ندارد!!
نوشته بر تن تندت: چقدر دیر رسیدی.
نوشته بر سر قبرم که گریه سود ندارد
پرنده ی بدبختی به شیشه می خورد از تو
...و اوج قصّه همین بود [ولی فرود ندارد!]
چگونه حرف شود با صدای پوست و شلّاق
که توی قافیه هایش «تن کبود » ندارد
نِشسته و می خشکد، نِشسته و می خشکد
نِشسته و می خشکد ... [ خدا وجود ندارد ]
+
نوشته شده در نهم اسفند 1390 14:5 توسط فقیر
|