ولی بله....... تنهایی رو عشقه .......
اما.........
در ابتدا که نبودی پر از صدا بودم
در انتها که تو بودی جدا جدا بودم
تمام دود خیالت به چشم ما می رفت
همیشه غم خور یاران بی وفا بودم
مرام و مشغله ام گریه بود و تکرارش
دریغ و درد که همواره بی صدا بودم
و گاه گوشه چشمی خدا به من می داشت
و گاه گوشه چشمی سوی خدا بودم
تمام کوچه خیابان حریم چشم تو بود
همیشه عابر بی خواب کوچه ها بودم
--------------------------------------------------------------------------------------------------
این غزل رو همین دیشب مرتکب شدم.
هر بار گفتی ام که جدایی نمی رسد
دیگر من و توایم و خدایی نمی رسد
من هم به اعتبار تو و داستان عشق
گفتم که لابد از تو جفایی نمی رسد
حالا شکسته رنگ من، گم گشته ناله ام
هر زخمه می زنم به نوایی نمی رسد
مانند یک مشاعره مضمونی از خیال
طرحی ز وسوسه، صنمایی نمی رسد
فکری برای آخر فرهاد و عشق کن
کز انقلاب تیشه صدایی نمی رسد
از درد دل حکایت بسیار کرده اند
آخر کلاغ قصه به جایی نمی رسد
اینجا همیشه فصل زمستان است اینرا کلاغ پیر خبر آورد
گفتیم وقت وقت شکفتن نیست باید صبور بود و می دیدیم
هر روز یک جوانه تلف می شد با دستهای حادثه ای ولگرد..
در انتظار معجزه ای ماندیم تقدیر موذیانه رقم می خورد...
اینجا تمام حادثه ها شوم اند اینجا تمام" آدمیان "*نامرد
هی منتظر نشسته و می مانید آقا! خودت بگو که بدانم من
آیا در این هزاره ی سوم هم هرگز کسی هوای شما را کرد؟!
کوفه همیشه کوفه ی سابق ماند! وقتی دعای عهد دروغین است
وقتی کسی به فکر ظهورت نیست آقا نیا! ترا به خدا برگرد!!!!!
((زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد...))
سلام...
از اینکه یه کم دیر به روز کردم از همه ی دوستان عذر می خوام . ولی راستش این روزا بد جور گرفتارم و چندان فرصت و فراقتی برام نمونده
بگذریم ...
قبل هر چیز می خوام از دوستان عزیزی که به بنده لطف داشتن و با نقد و نظر سازندشون منو مورد لطف و عنایت خودشون قرار دادن تشکر کنم و به همشون می گم که همیشه منتظر حرفهای شیرین و ارزشمندشون بوده و هستم..
خیلی حرفها برای گفتن و نگفتن دارم که آنها را به موقعیتی مناسبتر(احتمالا هرگز!) موکول می کنم
اما این وسط حرفهایی نیز هست که از گفتن شان ناگزیرم:
اول اینکه: اگر به خاطر قولی که به بعضی از دوستان داده بودم نبود احتمالا به روز نمی کردم ...
حتی چند بار این پست را نوشتم و دوباره پاک کردم ..حس میکنم حرفی برای گفتن ندارم..
احتیاج دارم که مدتی را بدور از غوغا و جنجال های دنیا(چه مجازی و چه حقیقی!) به سر
برده وفقط فکر کنم ... اگر زمانی حرف تازه ای برای گفتن بود که برمی گردم و الا که ...
دوم: (به عنوان یک آدم بیسواد و احمق!) فکر می کنم با وجودی که شعر زمان ما توانسته است
از لحاظ فرم و زبان حرکتهای خوبی انجام دهد و از آن مرحله فاصله گرفته ایم که به قول فروغ(در یکی
از مصاحبه هایش): "پهن " را تنها به صرف اینکه بدبو و زشت است به گل و سنبل تبدیل کنیم!!
اما بیش از پیش از فقر معنایی رنج می برد هر چند که گاه دیده ام معنا را مانند آمپول
و سرم به متن شعر تزریق کنند! ولی این کار بدون یک استحاله و ته نشینی دانش در عمق
ضمیر شاعر، به شعار نزدیکتر میشود تا شعر ...
سوم : قرار بود با همکاری چند نفر از دوستان ماهنامه ای ادبی (از نوع اینترنتی اش !) راه بیندازیم
که به خاطر شرایط بسیار مطلوبی(!) که در آن به سر می برم( و می بریم!) آنرا به تعویق انداختیم
اگر تردید ها تمام شد و تصمیم به کار گرفتیم آدرس نشریه را در همین پست لینک خواهم کرد
و گرنه که معذوریم!
و دست آخر.....{موخره(!):اما حرفی که امروز(۱۹/۰۶/۸۶) به این پست اضافه میکنم تا شاید تا حدودی بار گلگی دوستانم رو از دوشم برداشته باشم :
چند وقتی است که در مسافرتی اجباری(!) به سر می برم و فکر میکنم که این وضع حداقل چند ماهی ادامه پیدا کند ...به خاطر شرایط و محدودیتهای خاصی که سفر به آدم تحمیل میکنه(یکیش در دسترس نبودن کامپیوتره!) کمتر میتونم به دوستان سربزنم یا مثل سابق کامنت بذارم ...هر چند سعی خواهم کرد که لااقل برای "خواندن" مطالب دوستانی که مرا به وبلاگ زیبایشان دعوت میکنند خدمت برسم ولی کمتر وقت برای کامنت گذاشتن و احیانا نوشتن پست جدید پیش خواهد آمد...
خلاصه که کوتاهی ما را به بلندی نظر خود ببخشید...}
به صفحه ی مانیتور خیره نگاه میکنم ...
هیچ حرفی به ذهنم نمیرسد برای گفتن جز اینکه یادم باشد که حرفهایی هست ...
میخواستم که ...
دلم گرفته مثل همیشه...
ببخشید شرمندم... حالم زیاد خوب نیست!
بگذریم..
گفتم ..حرفهایی برای گفتن هم اگه هست ...بزنم و عقده ی انتظار خالی بشه .....
چند تا کلام ...و غزل براتون دارم که نوشتنش و خوندنش ...............
خیلی دلم برا اقام تنگه ....چی میشه کرد ................دلتنگیه دیگه ......یا حق
