تبليغاتX
تحفه درویش


 

 تحفه درویش

دیباچه
 
هزار سال گذشت از حماسه مجنون
ولی هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند ..
-------------------------------------------
صبر کن عشق زمین گیر شود .......بعد بیا
عاطفه در غل و زنجیر شود.... ......بعد بیا
صبر کن ...صبر کن .
صبر کن شاعر این قافیه دردآلود ......
پابه پای غزلش پیر شود .............
بعد بیا.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
 
نوشته های پیشین
  هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
  قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
درد .....حرف نیست!
نبی بهرامی عزیز....مفتعلن کشت مرا....
جوادعزیزم....
طاها....عزیز دلم .....
روژی باران ....دانیال عزیز.
موحدجونه....
خود حقیرم .....
میثم عزیزم .....
غریبه ی آشنا.....چکامه.
یک دوست ....شب بارانی .
یه رفیق با صفا......
شامبول جونه ه ه ه .....
رفیق آشنا ......
بقیع ............
تیغ کاکتوس ......
ترنم .......
تولد.....!!!!
حرف حساب ......
دیدنی..زیبا..غزال دوست داشتنی ..
آرمان ....
بهترین من سلام ...دوست عزیز....
یه آشنا جدید......فروه ....
مستانه ......
دلهای آسمونی .....
غزال ...دوست عزیزو دوست داشتنی ......
حبیب .....دوست همراه .....
صریر بی صدا ...مهدی عزیز....
بیته ...!! نمیدونم یعنی چی ...واسه احمد عزیزه ....
کسی که مثل هیچکس .....سارای عزیز.
genius-girl عزیز دوست داشتنی.
چکا.چک .....چکاچکیان .....!!!!
باران رویایی ........گل مریم .....
دل نوشته .......سرو عزیز ....
بی نشان .....دوست عزیز .....
علی آقای گل گلاب .....تصاویر زیبا....
یادداشتهای شخصی ....محمد آقا
یادگار خاطره ....اف 2/8
 
طراحی قالب
 
 RSS 


کلیپ های موبایل

POWERED BY
BLOGFA.COM
 

 

  بازگشت........

 
 

راستی ها ، چقدر خوب بود اگر می شد وقتِ بالا بلندی ، رفت و گوشهء چشم هایِ تو جا گرفت.
بالاترین جایِ دنیا.
حالا این هم مشکلِ من است که توئی که هیچ وقت نیستی را باید وقتِ بالا بلندی پیدا کنم....

  + نوشته شده دربیست و ششم شهریور 1386  ساعت 20:50  توسط فقیر 
 

 خداجووووون....

 
  

 

 

هی ..با توام مهربون !تویی که همیشه بودی و به باریکتر از مویی حفظم کردی !میگن همیشه هستی. پس از حالم با خبری !میگن نگفته میدونی اما میخوام بگم که یادت بمونه ....

میگن آدمایی که پنجاه سالشون میشه دوسوم عمرشون رو گذروندن !ببین مهربون !بیا با هم یه معامله ای بکنیم ! هر یه سالی که از عمرشون از این به بعد میگذره . تو پنج سال از عمر من کم کن ....می خوام نبینم اون روز رو......

آهای تویی که میخونی !میدونی چی میگم ؟من نمیخوام نباشن ....من نمیتونم تحمل کنم ....من از بغض خفه میشم وقتی به نبودنشون فکر می کنم ...

آهای تویی که بزرگترینی ....تو رو به بزرگیت  من رو با این گرفتن ها امتحان نکن ...نخواه که بهم ثابت کنی باید تحمل داشته باشم !

تو میدونی من چقدر بد بودم براشون ....تو میدونی چقدر غصه شون دادم ...تو که بزرگی غصم نده !!!!!

تو رو به همه روزهای خوبی که برامون رقم میزنی ..اون روز رو با هم برامون رقم بزن ...

کمکم کن ....دارم دیوونه میشم !!

آهای تو  که میبافی ...وقتی به آخر کلاف رسیدی یادت باشه با سه نخ کور کنی ...اگه یکی یکی کور کنی من میشکافم .....هممون میشکافیم !!

  + نوشته شده دربیست و ششم شهریور 1386  ساعت 20:19  توسط فقیر 
 

 کیستی ؟؟؟؟!!!!

 
 

 

 

کو پای رفتن ؟!الهی تو دانی کدام است !

 

-----------------------

شیخ را گفتم ، از کدام سو بروم تا به او برسم؟

گفت از هر سو ،

.

.

.

اگر بروی ! 

 

 

 

 

 

 هو                                                                              

 

من کیم آوای تاری ، چنگ و دف ...... من همان سازم که بی پرده نهانم

در شبی تاریک و حزن آلوده غم ...... من  همان اشک و حدیث دیدگانم

من نمیدانم که شاید روزگارانی ...... بباید نغمه ای سازم دگر از مردمانم

من گهی موسی گهی عیسی گه ابراهیم ادهم ..در تمام قرنها من همان آوای ساز بی نوایم

من کیم ، وامدار یک نگاه در عالم هستی .. گهی در خواب گهی بیداری و من یک بی مکانم

من کیم ، یک موج غفلت در تلاطم های هستی ..در رهی افتاده پائی ، وامدار این مکانم

می توانم اندکی باشم به زیر آفتاب روزگاران ..یا که شاید ابرکی بر روی چشم دیگرانم

من همانم ، طلعتم ، جامم ، شرابم ..من تلاطم ، موج خون ، افسانه های این و آنم

پاینده باشید

یا حق

  + نوشته شده دربیست و پنجم شهریور 1386  ساعت 4:32  توسط فقیر 
 

 پیله های شیشه ای ××

 
 

تا بوده همین بوده

بیدارم و می خوابی

یخ بسته و خاموشم

هستی و نمی تابی

 

زخمامو نمی بندی

ابری و نمی باری

انگار نه انگارِ

آغوش منو داری...

 

 

 

از کجا معلوم شنبه ها دوشنبه نباشند! وقتی که با هفته ی قبل فرقی ندارند !

  + نوشته شده دربیست و چهارم شهریور 1386  ساعت 20:22  توسط فقیر 
 

 بی دل مشو××××

 
 بيشتر بتاب!

 

كم كم به سنگ سرد سيه مي شود بدل

خورشيد هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمي به تخت ندارم،مرا بس است

يك صندلي براي نشستن كنار تو

--------------- 

باران باش و ببار

آفتاب باش و بتاب

بر مزرعه ی رویاهایم !

دستانت را دریغ نکن

از این همیشه های ابری

می خواهم خورشید را لمس کنم !

دخترکان ِ کولی

همیشه دلتنگند، چین چین ِ دامن شان

خطوط ِ در هم ِ رویاهاییست که هرگز فرا نمی رسند

پنجره را باز کن!

به آنها لبخند بزن،به رویاهای من...

به رویاهای من وقتی در این بعد از ظهرهای گرم و دم کرده ، سوزان و بی وقفه،

شک نمی کنم که

تو دستانم را در دست گرفته ای و می خندی !

نه ،شک نکن!

حالم خوب نیست

من شبیه ِ این آدم ها نیستم.

شک نکن،

با این حال

دوستت دارم !

  + نوشته شده دربیست و چهارم شهریور 1386  ساعت 20:19  توسط فقیر 
 

 ×××عشق ××××

 
 در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،فضیلت ها و تباهی ها در همه جا

شناور بودند،آنها از بیکاری خسته شده بودند،روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع

شدندخسته تر و کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:"بیاید یک بازی کنیم مثلا

قایم باشک"همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من

چشم می گذارم ،و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دیوانگی برگرده همه قبول کردند

و چشم بگزارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ...یک...دو...سه همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکز زمین رفت.
طمع داخل کیسهای که خودش دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود،هفتادونه ...هشتاد...هشتادویک...همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است .در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید.نودوپنج ..نودوشش.. نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پریدو در بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،زیرا تنبلی ،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق ،او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزه می کرد،تو فقط باید عشق را پیدا کنی و  اون پشت بوته گل رزهاست.دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره .....تا با صدای ناله ای  متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.    

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و اون نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
دیوانگی گفت:"من چه کردم من چه کردم ،چگونه می توانم تو را درمان کنم" .عشق پاسخ داد:"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی ،راهنمای من شو"
و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

  + نوشته شده دربیست و سوم شهریور 1386  ساعت 4:19  توسط فقیر 
 

 رسم دنیای بی وفا...........

 
 

 

هو

دست مرگ در راه است ، پاي مرگ نزديك است

                                              آسمان تقديرم ابري است و تاريك است

از چشمان من هیجان را گرفته اید

این روزها عجب خودتان را گرفته اید

 

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است

لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

 

خانم جسارت است ببخشید یک سوال

با ا خمتان کجای جهان را گرفته اید

 

خانم شما که درس نخواندید پس کجا

کی د کترای زخم زبان را گرفته اید

 

خانم جواب نامه ندادید بس نبود

دیگر جرا کبوترمان را گرفته اید

 

خانم اجا لتاًً برویم  ا خر غزل

نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

  + نوشته شده دربیست و دوم شهریور 1386  ساعت 1:23  توسط فقیر