
هی ..با توام مهربون !تویی که همیشه بودی و به باریکتر از مویی حفظم کردی !میگن همیشه هستی. پس از حالم با خبری !میگن نگفته میدونی اما میخوام بگم که یادت بمونه ....
میگن آدمایی که پنجاه سالشون میشه دوسوم عمرشون رو گذروندن !ببین مهربون !بیا با هم یه معامله ای بکنیم ! هر یه سالی که از عمرشون از این به بعد میگذره . تو پنج سال از عمر من کم کن ....می خوام نبینم اون روز رو......
آهای تویی که میخونی !میدونی چی میگم ؟من نمیخوام نباشن ....من نمیتونم تحمل کنم ....من از بغض خفه میشم وقتی به نبودنشون فکر می کنم ...
آهای تویی که بزرگترینی ....تو رو به بزرگیت من رو با این گرفتن ها امتحان نکن ...نخواه که بهم ثابت کنی باید تحمل داشته باشم !
تو میدونی من چقدر بد بودم براشون ....تو میدونی چقدر غصه شون دادم ...تو که بزرگی غصم نده !!!!!
تو رو به همه روزهای خوبی که برامون رقم میزنی ..اون روز رو با هم برامون رقم بزن ...
کمکم کن ....دارم دیوونه میشم !!
آهای تو که میبافی ...وقتی به آخر کلاف رسیدی یادت باشه با سه نخ کور کنی ...اگه یکی یکی کور کنی من میشکافم .....هممون میشکافیم !!
الهی تو دانی کدام است !
-----------------------
شیخ را گفتم ، از کدام سو بروم تا به او برسم؟
گفت از هر سو ،
.
.
.
اگر بروی !
هو
من کیم آوای تاری ، چنگ و دف ...... من همان سازم که بی پرده نهانم
در شبی تاریک و حزن آلوده غم ...... من همان اشک و حدیث دیدگانم
من نمیدانم که شاید روزگارانی ...... بباید نغمه ای سازم دگر از مردمانم
من گهی موسی گهی عیسی گه ابراهیم ادهم ..در تمام قرنها من همان آوای ساز بی نوایم
من کیم ، وامدار یک نگاه در عالم هستی .. گهی در خواب گهی بیداری و من یک بی مکانم
من کیم ، یک موج غفلت در تلاطم های هستی ..در رهی افتاده پائی ، وامدار این مکانم
می توانم اندکی باشم به زیر آفتاب روزگاران ..یا که شاید ابرکی بر روی چشم دیگرانم
من همانم ، طلعتم ، جامم ، شرابم ..من تلاطم ، موج خون ، افسانه های این و آنم
پاینده باشید
یا حق
تا بوده همین بوده
بیدارم و می خوابی
یخ بسته و خاموشم
هستی و نمی تابی
زخمامو نمی بندی
ابری و نمی باری
انگار نه انگارِ
آغوش منو داری...
از کجا معلوم شنبه ها دوشنبه نباشند! وقتی که با هفته ی قبل فرقی ندارند !
كم كم به سنگ سرد سيه مي شود بدل
خورشيد هم نچرخد اگر در مدار تو
چشمي به تخت ندارم،مرا بس است
يك صندلي براي نشستن كنار تو
---------------
باران باش و ببار
آفتاب باش و بتاب
بر مزرعه ی رویاهایم !
دستانت را دریغ نکن
از این همیشه های ابری
می خواهم خورشید را لمس کنم !
دخترکان ِ کولی
همیشه دلتنگند، چین چین ِ دامن شان
خطوط ِ در هم ِ رویاهاییست که هرگز فرا نمی رسند
پنجره را باز کن!
به آنها لبخند بزن،به رویاهای من...
به رویاهای من وقتی در این بعد از ظهرهای گرم و دم کرده ، سوزان و بی وقفه،
شک نمی کنم که
تو دستانم را در دست گرفته ای و می خندی !
نه ،شک نکن!
حالم خوب نیست
من شبیه ِ این آدم ها نیستم.
شک نکن،
با این حال
دوستت دارم !

