خدا را شکر ...
-------------------
خورشید پشت پنجره پلک های من
من خسته ام طلوع کن امشب برای من
می ریزم آن چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دل خوشی ، همه شهر دل خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاس من شده ای ... کوه ها هنوز
تکرار می کنند تو را در صدای من
آهسته تر ! که عشق تو جرم است ، هیچ کس
در شهر نیست با خبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من ... تو ... چه قدر مثل تو هستم ، خدای من !
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم
می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم
از شاخه های این شب نارس بگیرم
من آمدم تا حجم اقیانوس را از
جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم
کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت
آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم
اما چه با من می کند چشمت که باید
هم گفته، هم نا گفته ام را پس بگیرم
کر نیستند این ناکسان اما چگونه
داد خود از این لشکر کرکس بگیرم
ای تلخ شیرین شوخ تند ای مرگ،بگذار
کام خود از آن خنده های گس بگیرم
ای با تنم از عطر کافور آشنا تر
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم
دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا
با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم
در قاب عکسی کهنه مادر چشم در راه
تا ماه را طوقی از اطلس بگیرم
کو دستمال خیس اشک ای روح باران
تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم