اين دفعه جمله آبي نداريم !
-----------------------
چقدر تلخ است اين كه باشي
اين كه درد را
با تمام وجود احساس كني
اما
سلطان
تو را
جز در لباس دلقك
نپسندد
و ناگزير
از درآوردن شكلك
و مسخره بازي ! ...
سپيد مي شوم ، هر چه باداباد ...
------------------
به ياد كودكي ام
بادبادكي ساخته ام
حتي دريغ
از يك باد موافق !
جسمم غزل است اما ، روحم همه نيمايي است
-------------------
حتي قطره آبي
در سنگ خارا نفوذ مي كند ،
شعر من اما ... ؟
الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار !
--------------------
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده ی وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان
گرم بود گله ای رازدار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
حافظ شیرازی
