بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست .
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست .
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب .
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست .
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است .
همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست .
باز می پرسمت از مسئله دوری عشق .
و ظهور تو جواب همه ی مسئله هاست .
اما
شرح صحیفه ی غم ما گر
مطول است .
معذور دار در شب یلدا
نشسته ایم
......
بسم اله ....
در سینه ام دلی است
که پایبند خانه نیست
.
دیگر عبور زندگی ام
را بهانه نیست
...
یا رب ! گواه باش که
در گوشه ی بقیع
..
حتی مزار مادر ما را
نشانه نیست
..
ما وارثان زخم کبود
شقایقیم ....
آیا گواه ما درو
دیوار خانه نیست ؟...
در سینه ی زخمی آلاله
ها هنوز
منفور تر زنام تو ای
تازیانه نیست
..
هر شب کنار تربت
پنهان فاطمه
....
دریای درد و رنج علی
را کرانه نیست
..
تو منتسب به آل علی
هستی ای حقیر
...
خوش زی که این کلام .
کلامی فسانه نیست
....
یا حق .
گاهی دلم برای غزل تنگ می شود !
------------------------
آوخ که یار ، با من افتاده یار نیست
در کار من شتاب و عتابش به کار نیست

دل انتظار عاطفه دارد ولیک من
از بخت بی عطوفتم این انتظار نیست
او نیز چون کند که جوانست و طبع او
با طبع من که پیر شدم سازگار نیست
باید به حکم عقل کنم دوری اختیار
اینجا که میرسم به کفم اختیار نیست
گویم دلا قرار تو با ما چنین نبود
یاد آیدم که در دل عاشق قرار نیست
زین غم سزد که خود بروم پیشباز مرگ
گویم بیا که جز تو دگر غمگسار نیست
مستان عشق او همه شمعند و شهره لیک
در شهر ما به شاهدی « شهریار» نیست
محمد حسین شهریار تبریزی
