به نام عشق
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضهء کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانه ای مشکی است
مربع
با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ء ما چقدر تاریک است
گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...
لبِ من خندون خدايا چشِ من بارون ميباره
نه كه يك بار ـ صد هزار بار ـ ميگم مجنونِ امشبم
نه كه امشب ـ صد هزار شب ـ ميگم مجنونِ زينبم
يا زينب يا زينب مدد عقيلة العرب
همه ميگن بيقراري سر و ساموني نداري
گاهي ميخندي ولي از دو تا چشمات خون ميباري
ميگم امشب ـ غيرِ زينب ـ كس و كاري من ندارم
برا زينب ـ شبِ ميلاد ـ جونم و هديه ميآرم
يا زينب يا زينب مدد عقيلة العرب
آخه زينب دختِ شاهِ خندق و بدر و حنينه
دختر زهرا اطهر خواهرِ آقام حسينه
توي مُلك ـ جود و رحمت ـ بانوي احساسه زينب
همه عاشق ـ ها ميدونند ـ خواهرِ عباسه زينب
يا زينب يا زينب مدد عقيلة العرب
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
من به آنان گفتم:آفتابي لب درگاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
سنگ آرايش کوهستان نيست
همچناني که فلز، زيوري نيست به اندام کلنگ
در کف دست زمين گوهر نا پيدايي است
که رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد لحظه ها رابه چرا گاه رسالت ببريم
سهراب سپهري
