تبليغاتX
تحفه درویش
آب را گل نکنیم...
یاد آن روز که سهراب گفت:

"آب را گل نکنیم،در فرو دست انگار کفتری می خورد آب"

من کنار برکه کفتری دیدم آب خون می خورد

سره ای دیدم،پر خود می شست

نه به آب لب جوی

سره ی بیچاره،

غوطه ور در خون،

دست درویش دگر خرده نانی که ندارد به کنار

دست او

از سرما،روی دست افتاده

زن زیبایی نیست که بیاید لب رود

کوزه را پر کند و برگردد

زن زیبا کنون

در به در،پی یک لقمه ی نان

و هم اکنون نه گوارا این آب نه زلال است این رود

مردم بالادست نه صفایی دارند

نه به اندازه ی یک نقطه کوچک عشقی

چه دهی آنجا بود

کوچه باغش پر موسیقی

سالیانی پیش تر،مردم سر رود

آب را می فهمیدند

رفت از خاطره ها

قصه زندگی آب روان

سهراب،بعد تو آب را گل کردند...
نوشته شده در سی ام خرداد 1388ساعت 1:47 توسط فقیر| |
 هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصر امین پور
نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3:14 توسط فقیر| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir