تبليغاتX
تحفه درویش
چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌هــای پریشان تـــو را می‌شناسند


پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند


نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند


از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای كه امواج طوفان تو را می‌شناسند


اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می‌شناسند


كاش من هم عبور تو را دیده بـــودم

كوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند



http://haftrooz.net/photo/DSC05832.jpg

نائب الزیاره همه ی دوستان در حرم امن علی ابن موسی الرضا (ع)
نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 22:21 توسط فقیر| |
به پایت ریختم اندوه یك دریا زلالی را

بلور اشك‌ها در كاسه ماه هلالی را


چمن آیینه‌بندان می‌شود صبحی كه بازآیی

بهارا! فرش راهت می‌كنم گل‌های قالی را


نگاهت شمع آجین می‌كند جان غزالان را

غمت عین القضاتی می‌كند عقل غزالی را


چه جامی می‌دهی تنهایی ما را جلال‌الدین!

بخوان و جلوه‌ای بخشای این روح جلالی را


شهید یوسفستان توام زلفی پریشان كن

بخشكان با گل لبخندهایت خشكسالی را


سحر از یاس شد لبریز دل‌های جنوبی‌مان

نسیم نرگست پر كرد ایوان شمالی را


افق‌هایی كه خونرنگ‌اند، عصر جمعه مایند

تماشا می‌كنم با یاد تو هر قاب خالی را


كدامین شانه را سر می‌گذارم وقت جان دادن

كدام آیینه پایانیست این آشفته حالی را


تو ناگاهان می‌آیی مثل این ناگاه بی‌فرصت

پذیرا باش از این دلتنگ، شعری ارتجالی را





http://fatemeh.persiangig.com/image/vv copy.jpg




اللهم عجل لولیك الفرج....

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:11 توسط فقیر| |

خدايا ! گرگ تمام گوسفندان گله ام را دريد . ديگر مردم ده به ناله ها و فرياد هايم گوش نمي دهند .

هر چه فرياد مي زنم : گرگ، گرگ ،گرگ ... كسي به فريادم نمي رسد .

به ناله هاي اين چوپان دروغگوت نظري كن كه فقط تو مانده اي برايش ...


تو كريم مطلق و من گدا

چه كني جز اين كه بخوانيم

در ديگرم بنما كه من

به كجا روم چو برانيم ؟

بيدل دهلوي

نوشته شده در چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:59 توسط فقیر| |

یوسف مصری نمی آید به كنعان دلم


باز سر را می گذارد غم به دامان دلم


بی حضورچتر دستانت ببین یعقوب وار

   
مانده ام امشب دوبـــاره زیر باران دلم


خوب می دانی زلیخای جنون با من چه كرد


پاره شد در ماتـــــم عصـمــــت گریبان دلم


نوح من ! خاصیت عشــق است امواج بلند


كشتی ات را بشكن و بنشین به طوفان دلم


كی بهـــارت می وزد بــــــر گیسوان حسرتم


كی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم ؟


تـــا بگویی بـــا من از عریانی اندوه خویش


تـــــا بگویم بــــا تــو از اسرار پنهـــــان دلم


بوی پیراهن مرا كافی است تا روشن شود


چشم تاریك و شــــــب خاموش كنعان دلم



http://sinagraphic.persiangig.com/image/azar85/koocheye tanhayi .jpg
نوشته شده در سوم شهریور 1388ساعت 21:57 توسط فقیر| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir