
می زنم امروز در کوی توَلاّیت قدم
تا بگیری دست این افتاده را فردا جواد
در گلستان محمد، نخل سرسبز رضا
میوه قلب علی، ریحانه زهرا جواد
*******
مظلوم تر از جواد، بغداد نداشت
آن مظهر داد، تاب بیداد نداشت
می خواست که فریاد کند تشنه لبم
از سوز عطش، طاقت فریاد نداشت
ببین چگونه غمت پشت من شکست ببین !
غروب وار، طلوعم به خون نشست ببین !
بسان آدمک برفی از تب خورشید
ببین چه آب شده می روم ز دست، ببین
من آن حکایت شیرین، من این روایت تلخ
تو فکر می کنی این « من » همان من است؟ ببین !
در آینه به سخن، شب که با تو بنشینم
ز در درآ و مرا مست، مست مست ببین
در این مقوله زبان سخن به عجز آمد
نگاه کن به نگاهم هر آنچه هست ببین
حسین منزوی
دور از حريم آيينه ي بارگاه تو
يك قاصدك رها شده سمت نگاه تو
از زخم هاي كهنه ي يك مرد مبتلا
تا آسمان پر شده از روي ماه تو
از آستين خيس تر از چشمهاي من
تا آستان قدسي دولت پناه تو
با يك سبد سلام و نگاهي پر از دعا
پي مي برد به جاذبه ي جايگاه تو
اذن دخول مي دهي و بوسه مي زند
بر سنگفرش ساده ي آرامگاه تو
***
مي پيچد از نگاه عميقش صداي من
در انعكاس گمشده ي هاي هاي من
با لهجه ي سكوت ترش داد مي زند
زخم ضخيم حنجره ها را به جاي من
بعد از تمام اين كلماتي كه گفته ام
مي آورد غبار حرم را براي من
از گريه هاي داغ من آزاد مي شود
پر مي زند به خاطره ي خوابهاي من
از قاصدك كه رد عبوري نمانده است
پشت ضريح مانده ولي رد پاي من
...ميلادش مبارك ...
